تبليغاتX
هیوا در من
خدا حافظ مرا به خودت برسان من از سلام می ترسم

حالا سالهاست

که کلاغ ها در خانه هایشان

خبرنامه می خوانند

و تمام قصه های جهان

در پایان

به یکی بودن یا نبودن رسیده است

دنیا

دیگر به نام هایی که از یاد برده

فکر نمی کند

و کبری

کتابهایش را

به چوپان دروغگو سپرده

تا برای گله ی گرگها بخواند

حتی آن مرد هم

در باران

دیگر آفتابی نشد

تنها ریز علی

هنوز قطار ترا

متوقف می کند

تا به من نرسی

و من

همان کوهم

که دلتنگی اش را

تکه

     ت

         ک

             ه

فرو می ریزد

بر ریل

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 16:46  توسط اهورا | 

ابراهیم

از جان جگر گوشه اش  گذشت

ما هنوز

به فروحتن پوست قربانی

فکر می کنیم

*****

نشانی ات را

کسی نمی داند

پشت سالهای جنگ جا ماندی

تا لااقل

به هوای بی هوا آمدنت

به یادت باشیم

 اگر بودی

شاید

گاهی فقط

در نشانی کوچه ای می نوشتمت

*****

همیشه

مثل شمع های کیک تولد

پیش از آنکه زندگی ام تمام شود

تمامم می کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:32  توسط اهورا | 

نگاهتو می دزدی از نگاهم

اما نشستم رو به روی چشمات

اما یه ذره هم شبیه من نیست

اون عکسی که افتاده توی چشمات

***

کیه که جا مونده تو خاطراتت

به من بگو جای کی عاشق شدم

از دل کی به خاطرم گذشتی

من برای کی آینه ی دق شدم

***

یه عطری پیچیده تو لحظه هامون

یه عطری که رو تنته همیشه

بوی همون کسی که هست رو دستات

با اشکای منم شسته نمیشه

***

تو شکل رویای یکی دیگه ای

من نمی مونم که خرابش کنم

چشمای خیسیه می خواد من برم

سخته نمی تونم جوابش کنم

***

من از تو خستم ولی باور نکن

از تو شکستم ولی باور نکن

چشمامو می بندم از اینجا برو

چشمامو بستم ولی باور نکن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:23  توسط اهورا | 

 تقديم به هيوا و گنجشكهاي دلتنگي اش 

 

هيچ اتفاقي، اتفاقي نمي افتد

وقتي كه من ترا دوست دارم

يا كار خداست

يا كار تو

و جهان كوچك تر از آن است

كه بتوانم پنهانت كنم

حتي اگر در سينه ام زنداني ات كنم

تمام گمشدگان بي چراغ

ترا در چشمهايم پيدا مي كنند

پس

موهايت را نبند هيوا !

بگذار باد بيايد

و آشوب گيسويت

جهاني را فرا بگيرد

كه جا مانده است

در روزهاي رفته ي دنيا

و من

خلاصه شوم در تو

كه روزهاي نيامده را

طلوع مي شوي

تا ديگر

داغ بر پيشاني خورشيد ننشانند

و رودخانه ها در دريا خودكشي نكنند

بگذار باد بيايد

و جاده ها در گردنه ها خفه شوند

جهان كوچك تر از آن است

كه بتوانند ترا از  من دور كنند

وقتي كه من ترا دوست دارم

هيچ چيز اتفاقي نيست

حتي همين شعر

كه اتفاقي نيفتادني بود

اما مي تواند

تاريكي جهان را

در خودش مچاله كند

تا جنگل ها

در كارخانه هاي كبريت سازي

خود سوزي نكنند

صخره ها ديگر

سر بر كوه نكوبند

 و ما سهممان را

از آسمان فردا بگيريم

و بين گنجشك هاي بي آشيانه قسمت كنيم

تا خاموشان آل برده بدانند

همواره باد

الفباي بوران نيست

گاه حرف  ب

سرآغاز بي بديل باران است

موهايت را نبند  هيوا !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:34  توسط اهورا | 
من

ايستاده زير سايه خورشيد

و تو

ابر هم اگر باشي

نصيب دريا مي شوي

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:39  توسط اهورا | 

از هر طرف

به جنگ نگاه كني

جمجمه اي را مي بيني

كه از چكيدن ماشه ها

سوراخ شده

*

برخيز پسرم

تفنگم را بردار

و در خاك مدفون كن

هيچ سلاحي

حتي بدون سربازش

نخواهد مرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:55  توسط اهورا | 

گاهی شبها

که شاعر می شوم

کلمات را

طوری کنار هم رديف می کنم

که قافيه بوی اشک می گيرد

و رنگ خون پيراهن سپيدی

که به گونه های سبزه ات می آيد

و به چشمهای مشکی ات

و تو که آنسوی سطرهای رابطه

مثلا آنقدر بزرگ شده ای

که در آغوش نامربوطی غرق شوی

هرگز نفهميدی

دروغهای بزرگت

چون کبريت کوچکی

آتش به جان اين جنگل کشيد

از دروغ بدم می آيد

همانگونه که از سياست

تو می گفتی چقدر ساده ام!

ساده بودم

مثل بوی خاک

مثل رنگ باران

مثل لحظه ی گل بازی خدا

مثل مردن پروانه

مثل سادگی

مثل خودم

که يادم می رفت

« مردها گريه نمی کنند »

يادم می رفت

به يادت نبايد باشم

يادم می رفت

گوشی ات زير باران زنگ نمی زند

يادم می رفت...

رفته بودم بزرگ شوم

شاعر شدم

و شعر چيز بزرگيست

که انسان را

کوچک می کند

به اندازه چند کلمه

توی چند سطر ساده

تا آدم

به حال سادگی اش

مثل مرد

گريه کند

گاهی

شبها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:11  توسط اهورا | 

پايان اين زمستان زمهرير

 

مي ماند زغالكي رو سياه

 

با شناسنامه اي سوخته دردست

 

و گورستاني

 

كه پر از ميل گم شدن است

 

چرا كه درب اين فصل مکرر

 

تا هميشه قرار نيست

 

بر همين پاشنه ي پوسيده بچرخد

 

سرانجام

 

يكي از همين روزهاي شب آلود

 

خورشيد خاكستر نشينِ 

 

پوست مي اندازد

 

و شعله بر شانة ابر مي سايد

 

تا چشمه ها بجوشند

 

و خروش رودها

 

شوري از لب دريا بشويد

 

 فردا روزي

 

تمام كبوتران بي آسمان

 

با واژه اي در منقار

 

گل سرخي بر سينه

 

و رَد تازيانه اي بر پشت

 

بر بام بلندترين زيتون جهان

 

آشيانه مي كارند

 

تا كلاغهاي اين همه  برف  بفهمند

 

درختهای اين جنگل

 

چشم در چشم پاييز

 

 ايستاده مي ميرند

 

اما بهار را

 

در هيأت زني سبز پوش

 

جا مي گذارند

 

در آوند جوانه هايشان

 

تا در اين يلداي بي كرسي

 

آخِر شاهنامه

 

خوش به حال هيچ ذغالكي نشود.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:19  توسط اهورا | 

يوسف نيستم آنقدر

 

كه زليخايم شوي

 

ولي

 

آنقدر هستم

 

كه تعبير خوابهايم را

 

بپاشم توی چشم بیداری

 

و برادران گرگت را

 

بخاطر آهويي

 

كه خواهرشان است  دوست بدارم .

 

مي توانم

 

زنداني شوم

 

پشت راه راه پيراهنت

 

و چشمان قحطي زده ام را

 

سير كنم

 

از گندمزار تنت

 

بي آنكه حتي

 

تاري از پود پيراهنت كم شود

 

حتي مي توانم

 

هفت سال آزگار

 

روزه ات را بگيرم

 

بعد

 

آنقدر ببوسمت

 

كه لبهايم

 

بوي ليموي شمال و

 

رنگ غروب جنوب بگيرند

 

اصلاً حاضرم

 

با خدا كشتي بگيرم

 

تا تو

 

تنها عزيز من باشي

 

و چشم هر كس كور

 

به خودش مربوط مي شود

 

كه نمي تواند ببيند

 

نابرده رنج

 

هيچ ترنجي

 

يوسف نمي شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:9  توسط اهورا | 
 دارد صدایم می زند

همراه از همیشه تا هنوز من

این مزاحم هر روز و امروز من

یکی برود به اوبگوید

هنوز هیوا را سیر نبوسیده ام

خیال نبوسیدن هم ندارم

بی خیال این شناسنامه ی المثنی شود.

نکند خیال کنی ترسی از تصویر اوبه دل دارم

که این کلمات خاک آورده را

اینگونه بر باد می دهم

نه ! به روح خواهرم نه

مرا با آب مرده شور خانه تعمید داده اند

همه جا هم گفته ام

هرگز ازخویشاوندی او هراسی نداشته ام

اما

بگوبرود دهان یکی را ببوید 

 که کیفور کافور نباشد

من تا هفت پشت زندگی را کفن نکنم

با او نمی روم

می خواهم آرزوهایم را به یاد بیاورم

قاه قاه به گریه هایم بخندم

دیروز را فراموش

سیگاری روشن و

شعر تازه ای بگویم

حتی اگر 

 آخر این شعر

 به ظهیر الدوله ختم شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:25  توسط اهورا | 
 کلمات خسته ی از همه جا با خبر

آرام از لای پرچین سکوت

آمدند

نشستند

روبروی این خودکار بیکار

قسمم دادند به جان کبوتران بودن گنبد

بنویسم؛ رسیدن به آسمان

فقط شهامت پریدن می خواهد

نوشتم  ( پرواز)

ناگهان باد آمد

نفس شمع را برید

گیسوی کلمات را به هم ریخت

وتمام کاغذهایم را با خود برد

حتی

جیبهای قلمم را گشت

اما

پیدا نکرد چیزی

بجز درد.

باد که بند آمد

هیوا می بارید

وتنها شا نه ای شکسته در حافظه ی اتاق باقی بود.

آرام گیسوی پریشان را مرتب کردم

هنوز قلب قلمم درد می کرد

آسمان نزدیکتر شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 16:21  توسط اهورا | 

پاهايت را کرده ای توی رد پايي

که داشتم پاکش می کردم

و بی تعارف می گو يي:

سلام

نه !

تکرار نکن هيوا  را

ديگر هوايی برای عاشق شدن نيست

- نگاهی که بوی شير می داد

 مرا از شيرينی عشق بريد

می ترسم نگاه شيرين تو

مرا در خاطرات بی ستونم سقط  کند-

من با هيوا ته نشين شده ام  بانو

روز ها با ستاره ها حرف می زنم

شبها يادم می رود خواب بوسه ببينم

دوستت دارم را

با  نون اضافه هضم می کنم

و آنقدر از عشق مرده ام

که نمی دانم

ليلی زن بود يا دختر

نه !

تکرار نکن تنهايي را

و بيهوده در سياهی چشمانم سبز نشو

مدتهاست چشمهايم را به ديوار کوبيده ام

بانو

با پرنده های رها عشق بازی کن

من سالهاست زندانی دروغی بزرگم

نه، بانو، نه !

تکرار نکن نامم را

فقط به خاطرت بسپار

خاطره ام کن

خاطر خواهم نباش

خرابم بانو خراب

خدا حافظ مرا به خودت برسان

من از سلام می ترسم.

         

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:40  توسط اهورا | 

می دانم

حالا همان نهایتی ست

که بی نهایت از آن بیم داشتيم

حالا دیگر

با این کفشهای خسته

زودتر از حدس پلکهایت

به انتهای دنیا می رسم

نه!

تقصیر دل بی دليل تو نیست هیوا

اینکه دو دوتا هایت

هر چیزی می شود الا چهار

همیشه ما بین پنجره و حنجره

پرده ای سلام را

از چشمهای منتظر می دزدد

چاره ات ناچار است

 باید میان فاصله من تا ما

گوشه‌ي چشمی هم به دنیای دو رو داشته باشی

کار از کجا و نا کجای فردا خراب است

***

آسوده باش هیوا

باران که بیاید

رد پایمان را

ازحافظه خیابان خسته خواب آلود

پاک نخواهد کرد

وخاطره ها را

از لحظه های رویایی دیدار ودلهره

تکلیف نوشته‌ي روی دیوارهم با خودت

فقط خاطرت باشد

خوابهایم را

از بوسه هایت بی نصیب نگذاری

***

گریه نکن هیوا

من سردم است

اشکهایت                                                

سایه ام را خیس می کند

خورشید دستهایت را

برای خاک چشمهایم تکان بده

کور سویی از تو

هفت پشت این کسوف را داغ می کند

هیوا

نمی خواهم فاصله ها زود بالغ شوند

پس آهسته قدم بردار

بردار شرجي نگاهت را

از روی لبهای بسته ام

می خواهم حرف آخرم را  با بغض بگویم:

«هیوا، هیوا ، هیوا

دلواپس دلم نباش

خواستی فراموش کن مردی

میهمان ناخوانده خلوت خوابهای هر شبه ات بود»

خدا حافظ بانوی بی دلیل ترین سلام

خدا حافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:59  توسط اهورا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدی قاسمی
متولد دین روز سپنته آرمئیتی سال3717 یکتایی
همسایه ی معبد باستانی الهه آبهای روان ( آناهیتا )در کنگاور
شماره تماس:
09188372548

پیوندهای روزانه
فرشاد اسماعیلی
سجاد خزایی
مهدی شهابی
اصغر عظيمي مهر
نومد
امیر مرزبان
آرش علیزاده
سید حمید سهرابی
نفیسه علوی نسب
سمیرا نوروزی
لاله بردبار
مهدی رحیمی
سارا خوشکام
مهسا
پرویز بیگی حبیب آبادی
فرهاد صفریان
طالع بینی خورشیدی
فاطمه اختصاری
امید الماسی
شیطان
هیوا
شهرام میرزایی
سهیل محمودی
علی اکرم خانه ای
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آذر 1387
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
پیوندها
سید علی صالحی
محمد حسین بهرامیان
بنیامین دیلم کتولی
مجتبی تاخیره
مهدی فرجی
علیرضا قزوه
بهروز یاسمی
شایا تجلی
مرتضی پارسا
محمد ارثی زاد
احمد شاملو
شاهنامه فردوسی
سعید بیابانکی
سید مهدی موسوی
سید محمد امین جعفری
محمد علی بهمنی
سارا سهرابی
هوشنگ ابتهاج
رضا نیکوکار
مرتضی حیدری آل کثیر
ناصر فیض
عبدالجبار کاکایی
پرستو آزادي
علیرضابدیع
وحید کیانی
حسین منزوی
داريوش معمار
سیامک بهرام پرور
خانه شاعران ایران
مريم حقيقت
علي رضا نوري
مريم بهروزي
گروس عبدالملكيان
ريحان ريحاني
الياس علوي
سميرا قطب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM