تبليغاتX
هیوا در من
خدا حافظ مرا به خودت برسان من از سلام می ترسم
 هاشور روي زندگي

اين چند تا طرح كه شايد هم نباشن ماله روزهاي گذشته اس كه هيچوقت نه نوشته شده نه خونده اميدوارم خوشتون بياد هرچند اگر هم نياد به خودتون مربوط ميشه ولي نظر بدين ممنون می شم.

 

هر وقت مي خواهد آدمها را حساب كند

من

به قرينه ي عاشق بودن

حذف مي شوم

 

**********

در استوا  هر كسي تب كرد

برايش نمير

 

**********

 دزد

همان درد است

با نقطه اي

براي انگشت نما شدن

 

**********

متهم است به عاشق كشي

اما چون دل ندارد

تبرعه مي شود

 

**********

به دستانم

نمك يد دار مي زنم

اما

گربه ها كه شيمي نخوانده اند

 

**********

من

ايستاده زير سايه ي خورشيد

و تو

ابرهم اگر باشي

نصيب دريا مي شوي

  

|+| نوشته شده توسط اهورا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 شهر بي فروغ

اين كوچه هاي كاه گلي

در هيچ كجاي شهر

به ميدان نمي رسند

پلاكها

چندين هزار شبِِ پيش

سر كلاف را

اشتباهاً

به دست اشتباه سپرده اند

حالا

از كوزه هماني مي تراود

كه كوزه گر مي خواست

*

فروغي نيست

«در كوچه مرگ مي بارد»*

ارنستو چه گوارا  مرده است

ميرزاي جنگل مرده است

و خواهند مرد

احمد شاملو

و گارسيا لوركا

وقتي پرواز

آنقدر كسالت آور مي شود

كه پرنده ها

زودتر از تمام موجودات

به خواب مي روند

وقتي قلم ها

بالش هاي پر مي شوند

و خواب پرواز را مي پَرند

شب

سرشار مي شود از رفتگراني

كه كلمات كهنه را

پاك مي كنند

واژگان بن بست را

باز بايد كرد

 

* فروغ فرخزاد «در كوچه باد مي آيد»

|+| نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 
            برای او که هنوز گاهی دزدانه به خانه ام سر می زند

 

یک جام پر از شراب دستت باشد

                                        تا حال من خراب دستت باشد

این چند هزارمین شب بی خوابی است

                                        ای عشق فقط حساب دستت باشد

|+| نوشته شده توسط اهورا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 ادامه ي آب

تقريبا يك سال از تولد اين شعر مي گذره اما چون مناسبتي پيش نيومده بود كه توي وب لاگ بزنمش تا امروز در تنهايي زندگي مي كرد اما از اونجا كه اين شعر جزء برگزيده شدگان شانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس اعلام شده جهت برخوردار شدن از نقد و نظر شما پستش مي كنم (هر گلي زدين به سر خودتون زدين)

******

اینجا خرمشهر است

سال هزار و سیصد و بعد از جنگ

آبها از آسیاب

افتاده اند بچه ها توي شرجيِ شط

موجي مي كنند

خاطرات غواصهاي خط شكن را

عباس ديگر با قمقمه هاي تشنه بر نمي گردد

و اصغر توي گهواره

آب از سر خوابش گذشته است

آنسوي شط اما

در کوچه هاي بغداد

دموکراسی هر روز

منفجر مي شود

و جنازه ي عدالت

پخش مي شود توي اخبار بيست و سي

تا صدام

وقت اعدام

چشم بندش را نبندد

و بن لادن

 به بلنداي پامير

فاتحه اي بخواند

براي احمد شاه مسعود.

اينجا خرمشهر است

آبها از آسياب

افتاده اند توي اروند

مي ريزند به خليج فارس

تا شیخ نشينها

در آن غسل جنابت كنند

شاید یادشان بيايد

همینکه اجازه داده ايم

به كانال داريوش بگويند سوئز

براي هفت پشتِ بشكه هاي شكمشان كافيست.

اینجا خرمشهر است

آبها از آسياب

افتاده اندسنگين

توي نيروگاه نطنز

هسته ها را غني مي كنند

تا جاي پسته هاي صادراتي کرمان را بگیرند

و  جرجِ واشنگتن

از ترس، خاویارِ خاورمیانه را

 بالا بیاورد دامن رايس را

کثیف تر كند

برود پاي ميز مذاكره

هي خودش را جِر بزند.

اينجا خرمشهر است

آبها از آسياب

افتاده اند پاي مجسمه ي آزادي

تا تاريخ تحريف شود آزادانه

سيصد تا کلاغ

جلوی خيلِ عقابها را بگیرند

و ارباب حلقه هاي چهار

 برود روي پرده پارسی برقصد.

اينجا خرم...

نه !

اينجا خونين شهر است

سال هزار و سيصدو هشتادو جنگ

آبها از آسياب

افتاده اند توي آسياب بعدي

و هنوز ادامه دارد آب

ادامه دارد عطش

 ادامه دارد ...

|+| نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 پوچي دنيا و خالي دستهايم

چيزي نمانده است

من بيست و هشت ساله خواهم شد

فردا را...

 فقط راجع به اين شعر مي تونم بگم كه نيمه شب بود و بارون شديدي مي وزيد.كمي مانده بود به تولدم

***************************

تسبيحِ ابر

در دستِ تندرِ دهان دريده

دانه دانه لاي دندانهای زمين گم مي شود.

شبی از شب هنگامهاي نيماست

لبريزِ نگاه هاي ماسيده بر راه

بي ري را

افسانه

و حتي ته مانده اي ازهيوا

چيزي به آغازِ اين انتها نمانده است

دارم به بيست و هشتمين بارِ به دنيا مردنم

كه بيست و چند غروب ديگر است مي انديشم

به اسفندي كه بر شعله سوخت

تا برسم به اين بايدي كه نبايد

به نام و نان و نمي دانمي كه بايد

و به جنگلهاي قهوه ي چشمهات

كه زندگي ام را تلخ كرده اند

در تهِ اين فنجان كولي

به كفِ دست اين سرنوشت

كه پاره خط عمرش

كورمال و دست برديوار

چروک خورده است به موازات

بر اين سياهيِ پيشاني

موازيان ِپشيماني

كه در امتداد سر در گم خويش

راهی به همواريِ گونه هات

ماهور لبهات

جنگل چشمهات

و جغرافیای غريب دستها ت نيافتند

 دارد از در و ديوار اين حيات

بوي مرگ مي بارد

بايد بروم

نگاهم را از پيكر خيس اين همه راه بردارم

و به سالمرگ خودم بيانديشم

فقط به رسم نياکان عتيق

و برای شادی موريانه ها

در گورم دفتر و مدادی بگذاريد

تا لااقل

افسانه ای از هيوا

برای نيما بنويسم. 

|+| نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 مثل مردهای بزرگ

گاهی شبها

که شاعر می شوم

کلمات را

طوری کنار هم رديف می کنم

که قافيه بوی اشک می گيرد

و رنگ خون پيراهن سپيدی

که به گونه های سبزه ات می آيد

و به چشمهای مشکی ات

و تو که آنسوی سطرهای رابطه

مثلا آنقدر بزرگ شده ای

که در آغوش نامربوطی غرق شوی

هرگز نفهميدی

دروغهای بزرگت

چون کبريت کوچکی

آتش به جان اين جنگل کشيد

از دروغ بدم می آيد

همانگونه که از سياست

تو می گفتی چقدر ساده ام!

ساده بودم

مثل بوی خاک

مثل رنگ باران

مثل لحظه ی گل بازی خدا

مثل مردن پروانه

مثل سادگی

مثل خودم

که يادم می رفت

« مردها گريه نمی کنند »

يادم می رفت

به يادت نبايد باشم

يادم می رفت

گوشی ات زير باران زنگ نمی زند

يادم می رفت...

رفته بودم بزرگ شوم

شاعر شدم

و شعر چيز بزرگيست

که انسان را

کوچک می کند

به اندازه چند کلمه

توی چند سطر ساده

تا آدم

به حال سادگی اش

مثل مرد

گريه کند

گاهی

شبها

 

|+| نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
 پرنده های رها

پايان اين زمستان زمهرير

 

مي ماند زغالكي رو سياه

 

با شناسنامه اي سوخته دردست

 

و گورستاني

 

كه پر از ميل گم شدن است

 

چرا كه درب اين فصل مکرر

 

تا هميشه قرار نيست

 

بر همين پاشنه ي پوسيده بچرخد

 

سرانجام

 

يكي از همين روزهاي شب آلود

 

خورشيد خاكستر نشينِ 

 

پوست مي اندازد

 

و شعله بر شانة ابر مي سايد

 

تا چشمه ها بجوشند

 

و خروش رودها

 

شوري از لب دريا بشويد

 

 فردا روزي

 

تمام كبوتران بي آسمان

 

با واژه اي در منقار

 

گل سرخي بر سينه

 

و رَد تازيانه اي بر پشت

 

بر بام بلندترين زيتون جهان

 

آشيانه مي كارند

 

تا كلاغهاي اين همه  برف  بفهمند

 

درختهای اين جنگل

 

چشم در چشم پاييز

 

 ايستاده مي ميرند

 

اما بهار را

 

در هيأت زني سبز پوش

 

جا مي گذارند

 

در آوند جوانه هايشان

 

تا در اين يلداي بي كرسي

 

آخِر شاهنامه

 

خوش به حال هيچ ذغالكي نشود.

|+| نوشته شده توسط اهورا در شنبه سی و یکم شهریور 1386  |
 ترنجهای یوسف

يوسف نيستم آنقدر

 

كه زليخايم شوي

 

ولي

 

آنقدر هستم

 

كه تعبير خوابهايم را

 

بپاشم توی چشم بیداری

 

و برادران گرگت را

 

بخاطر آهويي

 

كه خواهرشان است  دوست بدارم .

 

مي توانم

 

زنداني شوم

 

پشت راه راه پيراهنت

 

و چشمان قحطي زده ام را

 

سير كنم

 

از گندمزار تنت

 

بي آنكه حتي

 

تاري از پود پيراهنت كم شود

 

حتي مي توانم

 

هفت سال آزگار

 

روزه ات را بگيرم

 

بعد

 

آنقدر ببوسمت

 

كه لبهايم

 

بوي ليموي شمال و

 

رنگ غروب جنوب بگيرند

 

اصلاً حاضرم

 

با خدا كشتي بگيرم

 

تا تو

 

تنها عزيز من باشي

 

و چشم هر كس كور

 

به خودش مربوط مي شود

 

كه نمي تواند ببيند

 

نابرده رنج

 

هيچ ترنجي

 

يوسف نمي شود.

 

|+| نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  |
 ایهام در ظهیر الدوله
 دارد صدایم می زند

همراه از همیشه تا هنوز من

این مزاحم هر روز و امروز من

یکی برود به اوبگوید

هنوز هیوا را سیر نبوسیده ام

خیال نبوسیدن هم ندارم

بی خیال این شناسنامه ی المثنی شود.

نکند خیال کنی ترسی از تصویر اوبه دل دارم

که